خسته ام
از این شهر با آرامش کسالت بارش .... از این انرژی تحلیل رفته .... از اینکه مجبورم به دختر سه ساله ام با خواهش و التماس و اشتها آور غذا بدم ... از اینکه حق را از یکی میگیرن و به فر مژه و کمر باریک دیگری می بخشند .... از اینکه روزهای طلایی کودکیش را بجای دنبال سنجاقکهای طلایی و قرمز دویدن و پریدن از بین خطوط لی لی کچی باید با باب اسفنجی و اسکوتر که معلوم نیست از کدوم فرهنگی اومدن بگذرونه از اینکه مجبورم به اشکهام اجازه ی ریختن رو گونه هام ندم .... از اینکه مجبورم نان به اندازه ی کف دست بخورم ( بخاطر رژیم ).... از این ساعتها که پشت این کامپیوتر طی میشه .... از اینهمه خ...







